چشمام،پر از چرک و تنفره.چشم راستم انقدر پر شده که امروز رگش پاره شد.بعدشم نشستم وسط یه افتاب گه و فقط نگاه کردم.ظهر بیهوده ی
جمعه که من هیچی ازش یادم نمیاد.یادم نمیاد کجا بودم.به چی فکر میکردم.یا چی شد که الان نشستم رو مبل و دوباره شروع کردم به پر کردن این وبلاگ.اینجایی که الان نشستم برام خیلی ترسناکه.همش می ترسم که نکنه از آدما خوشم بیاد.بخوام باهاشون رفی
برچسب:
نویسنده: کامیار طاهری
تاريخ: سه
شنبه
26 تير
1397 ساعت: 19:06